مؤلف مجهول ( مترجم : عبد اللطيف طسوجى تبريزى )
412
هزار و يك شب ( الف ليلة وليلة ) ( فارسى )
بشكست و هركه در كشتى بود ، غرق شد ، مگر ملك بدر باسم كه بتختهاى از تختههاى كشتى بنشست . و آن تخته را باد همىبرد تا اينكه پس از نه روز آن تخته بكنار دريا برسيد . ملك بدر باسم در آنجا شهرى ديد از عاج سپيدتر ، كه در جزيرهء كنار دريا بنا كرده بودند . و آن شهرى بود بلند بنيان كه آب دريا به ديوار آن شهر همىخورد . چون ملك بدر باسم آن شهر را در آن جزيره بديد ، فرحناك شد و از روى تخت بكنار آمده ، خواست كه به شهر اندر شود . در آن حال ، ستوران و خران و اسبان بىشمار بسوى او آمده ، او را بزدند و از رفتن شهرش منع كردند . پس از آن بدر باسم شنا كرده ، در آن سوى شهر بكنار آمد و در آنجا كسى نيافت . شگفت مانده ، گفت : كاش ميدانستم كه اين شهر از كيست و چرا پادشاه ندارد و از بهر چه در او كسى يافت نمىشود و اين استران و خران از كجا بودند ؟ در كار خود بفكرت و حيرت درمانده ، همىرفت و نمىدانست بكجا رود . آنگاه شيخى ديد ، بقال . او را سلام داد . شيخ رد سلام كرده ، بر وى بنگريست . ديد كه جوانى است خوبروى . پرسيد : اى پسر ، از كجائى و بدين شهر چگونه رسيدى ؟ بدر باسم ، حكايت خود به او حديث كرد . شيخ را عجب آمده ، پرسيد : اى فرزند ، آيا در راه كسى نديدى ؟ بدر باسم جواب داد : اى پدر ، من از اين شهر عجب دارم كه در اين شهر هيچكس نديدم . شيخ بقال گفت : اى فرزند ، بدرون دكان شو كه خداى تعالى ترا از اين شيطان خلاص كرده . ملك بدر باسم سخت بترسيد و از شيخ پرسيد : اى خواجه ، سبب اين سخن چه بود كه مرا از اين شهر و مردمان اين شهر ترساندى ؟ شيخ جواب داد : اى فرزند ، اين شهر ، شهر ساحرانست و اين شهر ، ملكهاى دارد جادو . و آن خران و استران و اسبان كه ديدى ، آنها چون من و تو آدميان هستند ، و لكن غريباند . از آنكه هركس بدين شهر درآيد ، اگر چون تو جوانى نكوروى باشد ، اين ملكه غداره او را گرفته ، پس از چهل روز او را بجادو خر يا استر كند . چون قصه بدينجا رسيد ، بامداد شد و شهرزاد ، لب از داستان فروبست .